چشم میبندمو جهانبر دایرهای میچرخدانگار میکنم قطار وحشتی سوارم در یک تسلسل دهشتناک:بیپایان و بیمرزشبیه هستی گریزناکبر مدار یاسمثل برفی که ننشسته بر تن ، آب شودو لحظهای که نیامده میرمد شبیه زندگی و سکوت پس از رجوع فکر میکنم ما از آسمان گذشتیم به هوای نفس کشیدن در خاکیکه سهم ما بودآنچه آدم به حوا هدیه دادهمین تنهایی مدامکه نامش زندگی استگاهی تلخگاهی شیریندر حسرت دستانی که حرف بزنند.
برچسب:
نویسنده: مبین اسدیپور
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 16:11